This book is not available to purchase on Fable
3.5
آدرنالین
ByPublisher Description
المدهون ابتذال کشتار در سرزمین مادری را همچون آینهای تمامنما در برابر غرب قرار میدهد؛ جایی که کارخانة جنگسازی بدل به صنعت سرگرمی شده، او با اتکا به صنعت تلمیح، خطوط پیوندناپذیرِ تاریخ اشعار کلاسیک اعراب را با عقل مدرن پیوند میدهد. تلمیح المدهون را وارث آوارگی کرده است.
«وجودِ من مملو از احساسات و تناقضات است؛ شاعر مانند لرزهسنج است که لرزههای ناشی از احساسات و خاطرات انسانها را اندازه میگیرد. این روزها، درد در حیاطخلوتِ شعرم شکوفه میدهد - جنگ در کشورم صبحانهام شده و صلح در استکهلم شامِ من است، و من پارادوکسم.»
«من در سوئد یک فلسطینی اهل سوریهام، در فلسطین یک سوری پناهنده به سوئد و در سوریه هم که مرا یک شاعر فلسطینی سوئدی میدانند.»
«وجودِ من مملو از احساسات و تناقضات است؛ شاعر مانند لرزهسنج است که لرزههای ناشی از احساسات و خاطرات انسانها را اندازه میگیرد. این روزها، درد در حیاطخلوتِ شعرم شکوفه میدهد - جنگ در کشورم صبحانهام شده و صلح در استکهلم شامِ من است، و من پارادوکسم.»
«من در سوئد یک فلسطینی اهل سوریهام، در فلسطین یک سوری پناهنده به سوئد و در سوریه هم که مرا یک شاعر فلسطینی سوئدی میدانند.»
Download the free Fable app

Stay organized
Keep track of what you’re reading, what you’ve finished, and what’s next.
Build a better TBR
Swipe, skip, and save with our smart list-building tool
Rate and review
Share your take with other readers with half stars, emojis, and tags
Curate your feed
Meet readers like you in the Fable For You feed, designed to build bookish communitiesآدرنالین Reviews
3.5
“من غیاث رو نمیشناختم. با شعرهاش آشنایی نداشتم. اما همین که صفحهٔ اول رو باز کردم، موجی از احساساتِ ضد و نقیض به ذهنم حمله کردن.
این اشعار و غیاث بعد از ترک سرزمین خودش-به علت جنگ-سروده.
شما وقتی وارد دنیای کلماتش میشید، هیچ احساس نمیکنید که اونها شعر هستن. انگار که پا به سرزمین داستانها گذاشتید. با این تفاوت که این داستانها چیزی جز حقیقت نیستن و حرفی برای گفتن دارن.
حرفهایی که کاش به گوش جهانیان برسه.
شاعر به زیبایی از تبعیضها و تناقضهایی که هرروز در گوشه گوشهٔ جهان به چشم میبینیم، شعر ساخته.
این کتاب رو به علاقهمندان شعر و ادبیات جهان پیشنهاد میکنم.
و در آخر،
«به سمت مرگ میرفتم که جنگجویان راهم را سد کردند. مرا گشتند و قلبم را که با خود داشتم یافتند. از آخرین باری که قلبی را همراه صاحبش دیده بودند مدتها میگذشت.
یکی از آنها داد زد:«هنوز زنده است.» و تصمیم گرفتند به زندگی محکومم کنند.»
-آدرنالین/عیاث المدهون-”
Start a Book Club
Start a public or private book club with this book on the Fable app today!FAQ
Why can’t I buy this ebook on Fable?
Can I start a book club with this book on Fable?
Are book clubs free to join on Fable?
